تبليغاتX
سنگ خاکی , دل سنگی

خوو نبینی بچه

شنبه سی و یکم مرداد 1388
 

گفتم ای روزها که هر کسی و ناکسی خوو ( خواب ) میبینه و بعدش نطقش واز میشه ,  یا شعر میگه یا داستان پاش میسازه سیچه عبدو از قافله عقب بمونه و یه خوو خاشی ببینه که دلش حال بیاد ولی از شانس نداشته ی عبدو خووشم نه مثل خووی مردمه . ای خوو کو علتش ای خبرکو بید که ظهر همو شو خونده بیدم :

 شاهرخ خان که برای تبلیغ یکی از فیلم هایش به آمریکا سفر کرده است، گفت به خاطر این که نامش اسلامی است در فرودگاه نیوآرک، در نزدیکی نیویورک بازداشت شده است. مسوولان اداره گمرک و محافظت مرزی آمریکا با تکذیب بازداشت شاهرخ خان گفته اند که او را به مدت 66 دقیقه برای پرسیدن چند سوال متوقف کرده اند. تیموتی رومر، سفیر ایالات متحده در هند می گوید در پی بررسی این رخداد است. دولت هند از ایالات متحده خواسته است بخاطر بازداشت شاهرخ خان رسما از این کشور و مردمش عذرخواهی کند این رویداد خشم مردم هند را بهمراه داشته است .

حالا خوو چه بید ؟؟؟ :

در حالی که ری صندلی هواپیمای شیکی نشسته م و اصلا هم مهموندارها  رو دید نمی زدم , دیدم آقای خلبان تو بلندگو میگه که قدبندهای  ( کمربند ) خوتون ببندید که تا چند دقیقه ی دیگه تو فرودگاه ی نیویورک به زمین میشینیم . آقا تیرهای ( چرخ های )   هواپیما به راحتی واز شد وو ما فرود اومدیم . تا در هواپیما واز نشده بید کسی از جاش بلند نشد و حتی کمربند ها هم واز نکردن و برعکس ایران که هنی هواپیما ری هوا داره زور میخوره ولی مسافرها جلدی اونجا را تبدیل به بازار ماهی فروشا میکنند , نبی . وقتی درها واز شد همه قشنگ سر ترتیب و بدونه مین کشی و فحش خواهر مادر پیاده شدیم و اومدیم توی یه سالن شیک و قشنگ که آدم دلش می خواست کف ش لیس بزنه و ایقه قشنگ بید که میشه بگی کمی شباهت داشت به فرودگاه بین المللی بوشهر که یه توالت فرنگی توش نی  و مامورهاش      مثل مامورهای فرودگاه های  ایران با ادب نبیدن و ایقه بی ادب بیدن که هر دقیقه میگفتن خواهش میکنیم بیاین اینجا یا خواهش میکنم ای کارکو انجام بدین , آدم تا چقه میتونه طاقت بیاره در برابر ای همه  بی احترامی ها  , خلاصه امدیم سر صف ایستادیم تا پاسپورتامون مهر بزنن وقتی نویت عبدوی بخت برگشته رسید , مامور بی ادب کو گفت :  آقا عبدو خواش میکنم با مو بیو تو دفتر حراست فرودگاه , دلم هزار راه رفت , گفتم چه واویده ؟؟؟ وقتی رفتیم تو دفتر حراست , یه مردی که قدش هم قد خوم بی و وزنش 4 برابر خوم , با یه حالت عصبی سیم گفت از کجا و سیچه اومدیه ؟؟؟ گفتم والا از ایران و سی تفریح اومدمه , گو : خفشو , فکر میکنی مو نمیفهموم که سیچه اومدیه و چه نغل بازی داری ؟ شما مسلمونا همتون مثل هم هسین و هرچی بدبختی تو دنیان زیر سر شماهان .

مو نه میگی , رگ غیرتم شد قد لوله ی پولیکا ی و گفتم , درست حرف بزنا , حواست باشه با کی داری حرف میزنی ها , کاری نکن بگم بچه ی بوشهر پاکی بیان دهنت سرویس کن نا , مثکه مو نشناختی , مونوم عبدو بچه ی باغ زهرا ها . اگه سفیر کشورم بفهمه مو اینجا هسم جلدی میا و ننه جونت به عزات میشونه . ای که چی نی , اگه مردم بوشهر بفهمن یه راهپیمایی چند میلیونی به پا میکنند .

گفت : دهن گشادت میبدی یا بگم ببندنش ؟؟؟ فکرکردی شاهرخ خان هم هسی که ما از خوت و مردم کشورت عذرخواهی کنیم . تو بی صاحبتر از ای حرفها هسی , سفیر شما اینجا شما رو آدم حساب نمیکنه  . بعدش هم فکر کردی مو خر هسم نمی فهموم جمعیت مردم بوشهر  چقهن ؟؟؟ بوشهری ها اگه ارضه .... . ( حرفش خورد ) . ما باید تحقیق کنیم تو سیچه اومدی اینجا و ای کارکو چند روزی طول میکشه و سی همی باید چند روزی بری زندون .

آقا تا اسم زندون به گوشم خورد زهلم ترکید و گریه ام گرفت و گفتم : نه , نه , نه , زندون نه , هر کاری می خین بکنین , بکنین ولی مو زندون نبرین , بخدا درسته که چند تا پیشنهاد شرم آور داشتم ولی تا حالا ای کارکو نکردم , به جون بوات آبروم نبر , نیل تا کل ِ آبرویی هم که جمع کردمه تو بوشهر از بین بره و مسخره ی بچه خرده بشم . حاضرم همی جا چند روز رو پا ویسکم ولی زندون نرم و زیر لب میخوندم :

خدایا مرا نا دگرگون مکن            دلم را چو دریایی از خون مکن (1)

گفت : فویده نداره , ایقه التماس نکو . همکارش صدا زد و گفت ای عبدو بندازین تو زندون تا به پروندش رسیدگی کنیم .

با غاره گفتم : نه , نه , نه , زندون نههههههههههههههههههه . که یکوشهی ( یک هو ) از خوو بیدار شدم , دیدم قلبم مثل تولمبه (  پمپ آب کشاورزی ) میزنه ولی نفهمیدم سیچه تختم خیسه خیس بی .

 

(1) : از استاد دکتر حمیدی