تبليغاتX
سنگ خاکی , دل سنگی

مزاح پدر و پسر

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
 

فرودگاه بوشهر پسر جوان در حالی که یک ساک بزرگ در دست دارد با پدر پیر خود مشغول حرف زدن است :

پسر : بوا نمیلن ای ساک گتو ببری تو هواپیما ها .

بوا : تو کار نداشت باش بچه ی گ.و.ز  Slap ، بترن ( بکش ) بیارش مو میبرمش . 

مامور فرودگاه : بوا  نمی تونید ای ساک گتو ببرین تو هواپیما . بدینش به باربری .

بوا : عامو بخدا مو مسافر همیشگی خوتون هسم ، هرگاه می خوام برم جی از همی جا میروم ، بارهام خیلی بی و اگه بخام ای هم ریش بیلم باید پیل بدم   .

مردک دلش سیش سوخت و گذاشت بره  بچه ی کو هم ساک کو  ترند اورد تو هواپیما    . مو هم دارم همین طور نگاه میکنم و میخندم . ساک تو جای مخصوص بار نمی رفت :

پسر : بوا ساک کو اینجا جاش نمیشه ، چه بکنم ؟؟؟

بوا : جاش کن . بچپنش ، بچپنش توش .

من : گفتم مگه پلاستیک اشغالیه ؟؟؟

بوای بچه ی کو  سیلی که ، که خوم از رو رفتم و فقط داشتم از کارهای این دو میخندیم    .

 

آدم شدن

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388
 

اومدم تو خونه  همه نشسته بیدن . گفتم : چه دختر خوبی . چه دختر مودبی ، دی ش داغش نبینه .

دی م گفت : کی میگی ؟

گفتم : بخدا دی مو محو ادب و شعورش شدم

گفت : کومو دختر منظورته ؟؟

گفتم : دی عاشق طرز برخوردش شدم  ، ایقه مودب و باشخصیت هسی  ، همش سلام میکنه ، خوش آمد میگه .

گفت : دی کی میگی ؟ دختره کیه ؟ همسادن ؟؟؟

گفتم : خیلی مودبه هر دفه سلام میکنه  . حیف که نمی فهمم اسمش چنن ؟ چند سالشن  ؟ چقه سواد دارن ؟؟؟ بواش چه ماشینی داره ؟؟؟

ددام گفت : تو بگو کیه ، خوم همه ی اطلاعات سیت میگرم .

گفتم : خواهر شوهر بازی حالا در نیار ، بیل بینیم قسمت میشه یا نه .

گفت : میگی یا می خهی ما دق بدی .

گفت : ای دخترکو که تو آسانسور حرف میزنه . همیشه سی مو میگه سلام ، خوش آمدید طبقه ی اول یا میگه : در آسانسور وازه بیزحمت در را ببندید .

دیم گفت : تو هیچوقت آدم نمیشی .  

گفتم : آدم شدن محال است  دی  یییییییی 

 

پ ن : از تمام دوستانی که دیشب زحمت کشیدن و قدم روی چشمان من گذاشتن متشکرم ، جمع شاد و خندانی دارید امیدوارم همیشه سالم و شاد باشید ، ایام زندگیتان همیشه بهاری باشد  .